دیروز از یک سفر 10 روزه از بانکوک پایتخت تایلند برگشتیم. کمک اینترنت و وبلاگ تایلند سرزمین هزار معبد هم خیلی به ما کمک کرد. قبل از رفتن مکالماتی به زبان تایلندی را تمرین کرده بودم. شش و نیم ساعت پرواز با ماهان ایر داشتیم. خسته کننده بود. ولی شور آموختن این دشواریها را آسان میکرد. گرچه یک نوزاد 5 ماهه هم داشتیم ولی بسیار آرام بود. جوری که شگفتی همراهانمان را برانگیخته بود. هوا شرجی و گرم بود. پس از ثبت نام در کنگره و ارائة کارمان به جستجو در بانکوک پرداختیم. چندان که فکر میکردیم ارزان نبود. ولی جالب بود که در سه دهة گذشته منوریل (ترن هوایی) دوطبقه ساخته بودند که حجم زیادی مسافر را جابه جا میکرد. بزرگراههایی هم در شهر ساخته بودند در 2 طبقه روی خیابان که با پرداخت عوارض میتوانستید بسیار آسانتر به مقصد برسید. مردم بسیار آرام بودند. بسیار آرامتر از آن چه بتوانید در ایران تجسمش را بکنید. وقتی میدیدند که میتوانی تایلندی به ویژه با گویش خودشان صحبت کنی کلی شاد میشدند. پادشاهشان را به شدت دوست داشتند (چون تشریفاتی و نماد یکپارچگی کشورشان بود). مردم طبیعتاً بی حجاب اما با شرم بودند. دختر و پسر برایشان مهم نبود و بسیاری تغییر جنسیت داده بودند. حتی بودا در تندیسهایی زنانه هم وجود داشت. آنها که اهل روابط جنسی خارج زناشویی بودند به خیابان پت پونگ میرتند ولی اگر شما اهل این کارها نبودید هیچ رفتار زشتی نمیدیدید. شهری بسیار امن بود و مردم به پاکیزگی اهمیتی فوق العاده ای میدادند. زنان به دلیل کار در بیرون ازدواج نکرده و اغلب بدون بچه بودند. از این رو با نوزاد ما بسیار بازی میکردند. به ویژه که چشمانش اندازة همة صورت خودشان بود!!!! جنسینگ کرهای هم خریدم که خیلی خیلی گران بود. ولی بالاخره ایم سانگ اوک ایران شده بودیم دیگه!!! از چینیها بسیار کوچکتر بودند. گاهی نمی شد فهمید که دختر است یا پسر و چند سالشه! هنگام بازگشت مشکل بدی پیدا کردیم. استارت هواپیما خراب بود و خلبان برای آن که تایلندیها را وادار کند که تحریم را زیر پا بگذارد مسافران را سوار کرد ولی آنها و ژاپنیها نپذیرفتند و استارت به ما ندادند. خواستیم هواپیما را هل بدهیم ولی خلبان دلش به حالمان سوخت و نگذاشت! بعد از 3 ساعت مذاکره با خلبان، اجازه دادند از هواپیما بیرون آمده و وارد سالن قرنطینه شویم. 2 یا 3 ساعت دیگر که گذشت باز سروصدا بلند شد و ناچار پدند ما را به هتل بفرستند. همانجا شنیدیم که ایران گفته به دلیل تظاهرات و بسته شدن فرودگاه بانکوک هواپیمای ایران نتوانسته پرواز کند! خلاصه تا 7 صبح طول کشید که ما را به هتل برسانند. حالا فکر کنید که من فقط 8 پوشک برای هواپیما برداشته بودم و بقیه در بار داخل هواپیما بود. خیلی سخت بود. 24 ساعت تاخیر برای یک عده آدم خسته. ولی بالاخره به خونه رسیدیم. چیز زیادی نشد بخریم فقط برای بچه ها لباس خریدیم و البته نیکی کوچولو که آباد شد از لباس! سفر بدی نبود. تجربه بود و جالب.